نماد سایت عسل استواری

پاسخ دهی بهینه و فرایند درمان

پاسخ دهی بهینه و فرایند درمان

دکتر هاوارد ا. باکال

مفهوم ناکامی بهینه ، اگرچه به  طور ضمنی به عنوان یکی از مولفه های مهم در  درمان روانکاوانه پذیرفته شده است،  اما کمتر مورد شفاف سازی تئوریکی قرار گرفته است .  انتشار کتاب برجسته ی هاینز کوهات به نام ”ترمیم خویشتن“( 1977)  باعث شد که مفهوم ناکامی بهینه تبدیل به وجه اصلی فرایند درمان بخش از دیدگاه روانشناسی خویشتن  شود. کوهات در یکی از انتقاد هایش (1977)  به ماهیت مشکل زای پرسش ” چه چیزی بهینه است؟“  اشاره کرد، اما هیچ گاه به یک پاسخ قانع کننده دست نیافت .

من قصد دارم این پرسش را در پرتوی موضوع مرتبط به ﺁن ، یعنی ”کامروایی بهینه “ مورد بررسی دوباره قرار دهم . بخشی از هدفم این است که اهمیت کامروایی بهینه را اثبات کنم، مفهومی که تا همین اواخر با کمی شک و تردید به عنوان یک نوع درون-کرداری  انتقال متقابلی  ، که احتمالا به دلیل درون-کرداری بیمار در انتقال ایجاد می شود، یا به عنوان دستکاری انتقال توسط روانکاوی که خود را تعمدا در یک نقش خاص قرار می دهد (” تجربه هیجانی اصلاح کننده“ مشهور، الکساندر 1956) و یا در نهایت  به عنوان یک پارامتر مفید اما موقتی در نظر گرفته می شد،  که می بایست با اولین فرصت پیش ﺁمده ، ﺁن را دور انداخت .

باید بیان کنم که هر گونه بحث درباره ی مفاهیم ناکامی بهینه و کامروایی بهینه به طور اجتناب ناپذیری همراه با  مشکلات تئوریکی  برطرف نشدنی و مباحثه های بی پایان است ، البته تا مادامی که این بحث را از ایده ی مفید تر و فراگیر تر پاسخ دهی بهینه جدا کنیم. پاسخ دهی بهینه عبارت است از قدرت پاسخ دهی  روانکاو که  در هر لحظه  ی خاص و در پس زمینه ی کار با  یک بیمار خاص و ناخوشی اش ،  از لحاظ درمانی  بیشترین سودمندی را دارد. درمانگر به وسیله ی فرایند همدلی یا درون نگری نیابتی و از طریق تطبیق یافتن و همساز شدن با جهان درونی بیمار، وی را درک میکند. از سوی دیگر، پاسخ دهی بهینه به این  معنی است که درمانگر این درک خود را به بیمار انتقال دهد .

ناکامی بهینه

منشا اصطلاح ناکامی بهینه هنوز مشخص نیست . اگرچه کوهات ( 1972) اعتقاد دارد اولین کسی که این اصطلاح را ذکر کرد برنفلد (1928) بود، اما خودش اولین بار این اصطلاح را در فرایند روانکاوی به کار گرفت. با این حال ایده ی ناکامی بهینه همیشه یکی از سنگ های زیرین درمان روانکاوی بوده است . ﺁنا فروید در سال 1946 نوشت :

”ما ( به عنوان روانکاو ) ناچاریم یک بازی دوگانه با تکانه های غریزی بیمار به راه بیاندازیم، از یک سو ﺁنها را تشویق به خود ابرازی کرده و از سوی دیگر همواره از کامروا کردن ﺁنها خودداری کنیم –  این رویکرد برحسب اتفاق، موجب ایجاد یکی از بی شمار مشکلات  در کلنجار رفتن با تکنیک تحلیلی می شود(ص13) .

….ایگو(  ایگوی بیمار ) زمانی پیروز است که اقدامات دفاعی ﺁن به اهداف خود دست پیدا کرده باشند … و ﺁنقدر غرایز را تغییر و تبدیل میکند تا ، حتی تحت شرایط دشوار  نیز ، مقداری کامروایی به طور حتم وجود داشته باشد“ …(ص193) .

با این حال این ” مقداری کامروایی “ که خانم فروید به ﺁن اشاره میکند،  به عنوان یک جنبه از فرایند تحلیلی در نظر گرفته نمی شود، بلکه یکی از نتایج ﺁن است.

کوهات و سیتز (1963) در عین حال که هنوز در چهارچوب  روانکاوی کلاسیک کار می کردند ، ناکامی بهینه را به عنوان تجربه ای تعریف کردند که به طور ذاتی و فی نفسه با تجربه ی کامروایی در فرایند درمانی، ارتباط دارد :

 ” ناکامی بهینه شامل این است که ارضا را به حد کافی به تاخیر بیاندازیم تا تنش افزایش پیدا کند و نیز فرد  از  تلاش هایش برای کسب کامروایی از طریق خیالپردازی ها ناامید و دلسرد شود ، اما بهر حال ، ارضای واقعی به موقع صورت میگیرد تا  مانع از  سرخوردگی و دور شدن  ناامید وار از واقعیت شود“  (ص 356).

کوهات بیان میکند که تکانه های دوران کودکی که با ناکامی بهینه روبرو شده اند ، از طریق درونی سازی تعداد بی شماری از تجربیات ناکامی بهینه، تبدیل به ساختار روانشناختی خنثی کننده می شوند ،اما در عین حال بیان میکند که  ” از سوی دیگر ، سد دفاع ها، که همانند دیوار، یکی از پسمانده های تغییرنیافته ی تقلاهای کودکی را دور می کند، نتیجه ی درونی سازی تجربیات و منع های ناکام کننده ای است که شدت تروما زا داشته اند“ (کوهات 1963 ص 369). 

به عبارت دیگر ، ناکامی بهینه ی تکانه های غریزی باعث افزایش رشد ساختار درونی ای می شود که متشکل است از رانه های  غریزی تبدیل شده و یا والایش شده ، در حالیکه ناکامی تروما زا باعث می شود یک مانع محافظت گر پیرامون این تکانه ها ایجاد شود و این تکانه ها ثابت و بدون تغییر باقی بمانند. کامروا سازی یا ” ارضای واقعی“ باید در برخی مواقع و تا میزان مشخصی ، جزو لاینفکی از فرایند درمانی باشد ، چه در غیر این صورت ، ناکامی بهینه تبدیل به هر چیزی می شود غیر از بهینه . با این حال کوهات و سیتز نتوانستند به طور قانع کننده و رضایت بخش بیان کنند که در فرایند روانکاوی ، چه چیزی با ناکامی بهینه و کامروایی های بهینه ی مربوط به ﺁن، برابر و هم سنگ است. تا جایی که من میدانم، هیچ شخص دیگری هم به این  خلا نظریه ای نپرداخته است.

کوهات در کتاب ” تحلیل خویشتن“ ( 1971)  موضع خود را همچنان از چهارچوب کلاسیک تکرار می کند، اما  این بار بر روی اهمیت ناکامی بهینه  برای ایجاد تعادل نارسیسیسمی تمرکز می کند،  نه اهمیت ﺁن برای تعدیل رانه ها :

” همانطور که در مورد محیط  بعدی تر در زندگی کودک هم صدق میکند ، مهم ترین جنبه ی اولیه ترین رابطه مادر- نوزاد عبارت است از اصل ناکامی بهینه. دلسردی ها و ناامیدی های قابل تحمل در تعادل نارسیسیسمی اولیه، که از قبل وجود داشته است ( و از بیرون تقویت می شد )، منجر به ایجاد ساختارهای درونی ای می شوند که توانایی خود-تسکین دهی و تحمل تنش را در حوزه ی نارسیسیسم فراهم می کنند (ص 64).

…روانکاو ماهر به  بیمار کمک می کند تا  ناراحتی هایش( برای مثال، ناراحتی در  برابر ناکامی لازم و درمان بخش  انتقال های نارسیسیستی) را درون ﺁستانه ی تحمل حفظ کند، برای مثال روانکاو  تحلیل را بر طبق اصل ناکامی بهینه هدایت می کند [1]“. (ص 199).

 علاوه بر این ، کوهات (1972) بیان کرد که ” هر بار که کودک ، یک خطا و عیب را در ابژه های همه توان  کشف می کند،  این ابژه ها را درونی سازی میکند ، به این شرط  که این کشف  در حد و درجه ی تروما زا  نباشد بلکه به طور بهینه ای ناکام کننده باشد“ . (ص 869).

بنابراین کوهات ناکامی بهینه را یک مساله مهم و اصلی در فرایند درونی سازی تبدیلی می دانست ، و فرایند درونی سازی تبدیلی را نیز ماهیت و جوهر فرایند درمان تحلیلی می دانست . او حدود 5 سال بعد نوشت :

” به تدریج و درنتیجه ی تعداد بی شماری از  فرایندهای درونی سازی کوچک ، جوانبی از تصویر آرمانی روانکاو، مثل تسکین اضطراب  ، تحمل در برابر تاخیر  و سایر جنبه های واقع بینانه، تبدیل به بخشی از تجهیزات روانشناختی  فرد تحلیل شونده می شوند ، و همین اتفاق در زمینه ی ناکامی کوچکِ نیاز فرد تحلیل شونده به حضور دائمی روانکاو و نیاز به کارکرد بی نقص وی از این لحاظ،  نیز رخ می دهد . به طور خلاصه ، از طریق فرایند درونی سازی تبدیلی ( به وسیله ی ناکامی بهینه )  یک ساختار روانشناختی جدید ایجاد می شود“ ( کوهات 1977 ص 32).

با این حال کوهات (1977)  اعتبار این دیدگاه  را نیز زیر سوال برده است که بیان می دارد برخی افراد مبتلا به ﺁسیب های روانی شدید دارای مادران مهربان و با توجهی بوده اند که ، در تلاش برای کامروا سازی امیال کودکان خود ، ﺁنها را از ناکامی بهینه ای که کودک را قادر به رشد یک ایگوی بالغ می کرد محروم کردند . او در عین اعتراف به اینکه شاید این افراد در زمان کودکی  به حد کافی ناکام نشده باشند ، بیان میکند که به نظر می رسد عوامل بیماری زای  ﺁنها زمانی پیچیده تر می شوند که از  چشم انداز تحلیل مبتنی بر روانشناسی خویشتن  به ﺁنها نگاه کنیم. وی به کمک ارائه یک مثال، ماجرای آقای U را شرح می دهد، که :

”مادر و مادربزرگ وی ظاهرا در امر کامرواسازی امیال رانه ای کودک، یکی از پنداره های ناخودآگاه خود را در جهت منفعت خود برون ریزی کرده بودند. آنها  با تمامی خواسته های رانه ای کودک هماهنگی کامل داشتند، اما در عین حال، خویشتن در حال تغییر و در حال بلوغ کودک را نادیده می گرفتند، خویشتنی که فریاد نیاز به پاسخ های تاییدکننده-تحسین کننده مادرانه (و بعدها پدرانه) و تایید شدن توانمندی هایش را سر داده بود. بنابراین تثبیت شدگی این پسر بر روی یک فتیش لزوما نتیجۀ کامرواسازی بیش از حد نبود، بلکه نتیجه ی  فقدان تروماتیک همدلی مادر با بزرگ نمایی سالم و خود-نمایش گری سالم خویشتن مستقل و در حال شکل گیری این پسر بود“ ( ص 79).

اگرچه کوهات قبول دارد که ناکامی ناکافی یا کامروایی افراطی ممکن است در ایجاد ﺁسیب روانی نقش داشته باشند ، اما بیان می کند که عامل بیماری  زا ” کامروایی بیش از حد“ برخی غرایز نیست، بلکه عبارت است از عدم بازشناسی کافی و عدم کامروا سازی کافی نیاز فرد به ابژه خویشتنی. در اینجا بهتر است یکی از اظهارات کوتاه کوهات (1977) در کتاب مشهور وی به نام ترمیم خویشتن  را نقل کنیم:

” همانطور که انسان نمی تواند در اتمسفری که فاقد اکسیژن باشد ، به حیات فیزیکی خود ادامه دهد ، به همین طریق هم  در یک محیط روانشناختی که پاسخ های همدلانه به وی ارائه ندهد  ، نمی تواند به بقای روانشناختی خود ادامه دهد. رفتار روانکاو در برابر بیمار باید همان رفتار معمول و مورد انتظار باشد  – یعنی رفتار یک فرد دارای معلومات روانشناختی در برابر فردی که در حال رنج است و برای دریافت کمک، خود را به وی سپرده است “(ص 253).

بین این دیدگاه و قبول تاثیرات درمانبخش ناکامی ، یک تضاد ﺁشکار وجود دارد . برای بررسی قابل فهم این تضاد ، لازم است که به تفاوت بین ناکامی ” بهینه “ و ناکامی ” تروما زا “ و ارتباط ﺁنها با ”نقصان همدلی “ مشهور بپردازیم .

ناکامی بهینه  و ناکامی تروما زا

اجازه بدهید فورا بیان کنم که ایده ی نقصان همدلی از سوی ابژه های خویشتنی والدینی ، به تنهایی نمی تواند پاسخی برای این سوال که چه چیزی تروما زا است باشد، زیرا احتمال می رود که همه ی نقصان های همدلی منجر به وارد شدن خسارات طولانی مدت به روان کودک  نشوند. در واقع، از ﺁنجا که ناکامی بهینه از سوی ابژه های خویشتنی به عنوان امری لازم در رشد و فرارسی خویشتن محسوب می شود، نقصان همدلی از سوی ابژه های خویشتنی دوران کودکی، و نیز نقصان همدلی از سوی روانکاو به عنوان یک ابژه خویشتنی  در مراحل بعدی زندگی ، بر طبق این نظریه ،  باید مورد استقبال قرار بگیرند. مساله ی اصلی، هم از لحاظ رشد شناسی و هم در تحلیل،  این است که چه چیزی منجر به کمبود یا نقص ساختاری  می شود و چه چیزی از لحاظ درمانی ، ”بهینه“  بوده و منجر به درونی سازی تبدیلی یک تجربه ی ساختار ساز یا جبران کننده ی نقص  می شود ؟

بهرحال هنوز این پرسش باقی می ماند : چه چیزی تروما زا است ؟ در قدیمی ترین مفهوم تروما ، بر روی  رویدادهای  مجزا و به ویژه بر روی اغواگری های جنسی تمرکز می شد. تا قبل از  انتشار آثار نظریه پردازان روابط ابژه، مثل بالینت ، وینی کات  و خان (1963) با ایده اش درباره ی ترومای تجمعی،  تروما به عنوان نتیجه ی فرایند های مستمر و روابط در نظر گرفته نمی شد. با این حال، تمامی این نظریه پردازان موافق هستند که تروما  دارای درجه ای از شدت است که ﺁنقدر زیاد است که ایگو نمی تواند بر ﺁن تسلط پیدا کند و اثرات فراگیری بر روی سازمان روانی می گذارد . برای مثال ، کریس (1956)  بین ” ترومای شوک“ ، یعنی تاثیر یک تجربه ی منفرد و قدرتمند  بر کودک و ” ترومای فشار“  یعنی انباشت تنش های ناکام کننده ، تفاوت قائل است. کریس بر روی کیفیت و چگونگی این ارتباط تاکید نکرد اما فرض کرد که این رویدادها در چهارچوب الگوی رانه – تنش – تخلیه رخ می دهند (کلیگمان 1983). کوهات و سیتز ( 1963)  نیز عامل مقدار را یکی از عناصر متمایز کننده ی تروما در نظر گرفتند، اما همچنین بیان کردند که عامل مقدار باید قابل توجه باشد :

” تفاوت بین تجربه ی ناکامی بهینه و ناکامی تروما زا، تفاوت های مقداری و درجه ای هستند.  به عبارتی :  تفاوت بین اینکه یک مادر  با لحن تند و خشن بگوید نه! و یک مادر دیگر با مهربانی بگوید نه! تفاوت بین یک نوع منع همراه با ارعاب و وحشت از یک سو، و یک تجربه ی ﺁموزشی از سوی دیگر. تفاوت بین اینکه یک پدر قشقرق های کودک را با همان میزان قشقرق  خصمانه پاسخ دهد،  و یک پدر دیگر کودک را بلند کرده و او را ﺁرام کند – محکم اما نه پرخاشگر، مهربان اما نه اغواگرانه. و تفاوت بین  یک منع بی سازش، که فقط بر روی ﺁنچه که کودک نباید داشته باشد یا نمی تواند انجام دهد تاکید میکند، و پیشنهاد جایگزین های قابل قبول برای کار یا ابژه ی منع شده “ (ص 369 تا 370 ) .

بر طبق گفته های بالینت  (1969) وقوع تروما با سه وضعیت یا مرحله ارتباط دارد. در اولین مرحله ی فرایند تروما زا رابطه ی بین کودک و ابژه ی احتمالا تروما زا باید دارای مقداری از شدت  و عمدتا  قابل اعتماد و مهرآمیز باشد. در این موقعیت، تروما هنگامی روی می دهد که فرد بزرگسال یک کار شدیدا هیجان برانگیز ، وحشت ﺁور یا دردناک  انجام دهد، چه یک بار و کاملا ناگهانی و چه مکرر و به دفعات. این کنش احتمالا شامل محبت یا ستمکاری بیش از حد است ، ممکن است امیال جنسی نیز در ﺁن دخیل باشد یا نباشد و احتمالا منجر به تحریک بیش از حد و شدید کودک می شود، و یا اگر برخورد های کودک مورد بی اعتنایی قرار بگیرند ،  منجر به  حس طرد شدگی و ناامیدی عمیق می شود. دو مرحله ی اول بیان شده توسط بالینت  برای ایجاد تروما، لازم اما ناکافی هستند . برای اینکه تروما رخ بدهد ، بزرگسال باید نسبت به تجربه ی کودک بی تفاوتی به خرج بدهد ، چه این تجربه  هیجان و برانگیختگی باشد و چه طرد شدن.

بالینت در نظریه ی خود،  از مسائل مقداری مربوط به درجه یا شدت تجربه ی تروما زا( مثل حیطه ی روانشناسی تک نفره) فراتر رفته و به مطالعه ی کیفیت رابطه با ابژه می پردازد ( مثل حیطه روانشناسی دو نفره یا چند نفره ). وی به این طریق، کار فرنزی  ( 1933) را بسط و گسترش می دهد  که بیان کرده بود شوک واقعی به  سازمان روانی کودکی که درگیر جنسیت شده است، این است که بزرگسال به اعتماد کودک خیانت کند.  تروما از این حقیقت نشات میگیرد که یک سوئ تفاهم پیش ﺁمده است و عشق مهربانانه یا بازیگوشانه ی کودک ، با شهوت و هوس اشتباه گرفته می شود و یا به ﺁن واکنش داده می شود و یا رد می شود ، و این تروما ترجیحا به دلیل تحریک یا ناکامی رانه های جنسی و فطری کودک نمی باشد .

با این حال در تحلیل کلاسیک ، تمایز مشخصی بین عامل بیماری زا و عامل بیماری زایی که تروما زا نیز می باشد برقرار نشده است  –  به عقیده من این تمایز دارای اهمیت بالینی بسزایی است. این اهمال از سوی روانکاوان کلاسیک و نظریه پرداز های کنونی روابط ابژه، ناشی از این است که ﺁنها تلاش می کنند تا در چهارچوب یک موضع نظری که لزوما  مبتنی بر روانشناسی تک نفره است و در ﺁن ، رانه های افراطی یا بیمارگون به عنوان عوامل ایجاد ﺁسیب روانی در نظر گرفته می شوند،  به بررسی اثرات محیط بپردازند. این موضوع از دیدگاه روانشناسی خویشتن مشکل محسوب نمی شود زیرا در این نظریه فرض می شود که ﺁسیب روانی در نتیجه ی نقصان پاسخ های محیطی در برﺁورده کردن نیاز های خویشتنِ در حال رشد کودک ایجاد می شود . اگرچه وینی کات از همان اوایل این موضع را پذیرفته بود اما به طور اصولی به بررسی اهمیت های بالینی ﺁن نپرداخت . از سوی دیگر ، چند صباحی بیشتر نیست که روانشناس های خویشتن،  بینش نظریه پرداز های قدیمی روابط ابژه،  مثل بالینت را در مورد کیفیت خاص رابطه بین یک کودک و یک والد به عنوان یک پس زمینه ی  بیماری زا ،  و نیز بینش های آنها درباره کیفیت رابطه ی بین یک بیمار و یک روانکاو به عنوان  پس زمینه ای که در ﺁن ، این ﺁسیب روانی احتمالا رفع می شود ، را پذیرفته اند . در هر دو مورد ، رابطه حاصل تعامل دو نوع ﺁسیب پذیری و دو نوع توانایی است  که متعلق به والد و کودک و بعدها نیز متعلق به روانکاو و بیمار هستند[2] .

 نیت ما روانکاوان هرگز این نبوده است که به یک بیمار تروما وارد کرده یا وی را ناکام کنیم ، حتی اگر بهینه باشد ، بلکه قصد داریم ﺁنها را درک کنیم.  بنابراین ایده ی ناکامی بهینه به عنوان یک مفهوم بالینی کارﺁمد ، قابل دفاع نیست ، اما  مفهوم کامروایی بهینه احتمالا میتواند قابل قبول باشد ، زیرا درک شدن میتواند عمیقا کامروا کننده باشد و شاید مهم ترین کارکردی است که ابژه های خویشتنی ما برای ما فراهم می کنند. شاید کامروایی حاصل از درک شدن توسط ابژه خویشتنی، در فرایند درمانبخش اهمیت اصلی را داشته باشد . اگر  بیمار نتوانست از طریق تجربه ی درک شدن ، ساختار درونی بسازد یا نقص را ترمیم کند  ، در ﺁن صورت روانکاو وقت خود را بیخودی صرف انجام یک تحلیل خوب کرده است ، و می بایست به جای ﺁن ، خطاهای حساب شده ای می کرد که تصور می شود منجر به گسست های قابل مدیریت بین او و بیمار و در نتیجه منجر به درونی سازی تبدیلی از طریق ناکامی بهینه  و درک این ناکامی می شوند. بدیهی است که این وضعیت ناخوشایند است، و ”تجربه هیجانی اصلاح کننده“ الکساندر(1956) را به یاد می آورد، تجربه ای که طی آن، روانکاو در نقشی قرار می گیرد که به زعم وی نقطه مقابل نقش ابژه بیماری زای اصلی است.  این سردرگمی را فقط زمانی می توان رفع کرد که بدانیم هیچ کس برای درک شدن نمی آید، مگر اینکه احساس کند  کسی او را درک نکرده است. ما روانکاوها دائما با طیف  پیچیده ای از درجات و انواع مختلف نیاز ناکام مانده به درک شدن، روبرو می شویم، نیازی که گاهی شدت ترومازا دارد.  پاسخ دهی ما باید به گونه ای باشد که نیاز ناکام مانده ی یک بیمار به درک شدن را ارضا (واژه ای که شاید بهتر از کامروا باشد )کند، چه در غیر این صورت، این پاسخ دهی هیچ فایده ای نخواهد داشت. ما روانکاوها نیز دچار اشتباه و خطا می شویم، حتی اگر این خطا ناشی از سکون تحلیلی ای باشد که جزوی از تکنیک محسوب می شود، و بنابراین ما نیز ناخواسته حس ناکامی را در بیمار تحریک کرده ، یا آن را شدیدتر می کنیم. علاوه بر این، بیمار نیز مرتبا ناکامی خود را در بطن رابطه با ما باز اجرا می کند، و به این طریق می کوشد تا خطای نخستینی که در حق وی صورت گرفته است را جبران کند. در بسیاری از موارد، و شاید بتوان گفت در اکثر موارد، اگر زمانی که بیمار به درک شدن از سوی ما نیاز دارد، ما این نیاز را تشخیص داده و ارضا کنیم، دیگر احتیاجی به ناکامی در فرایند درمان نخواهد بود. با این وجود، ما روبات های  تحلیل گر نیستیم، و در مواقع نه چندان نادری که دچار خطا و نقصان می شویم، یا برای لحظه ای همدلی را فراموش می کنیم، یا زمانی که پاسخ دهی درک کننده ی ما کافی نیست، با بیماری روبرو خواهیم شد که از بودن با ما ناکام شده است. 

اصطلاح ”بهینه “ به معنی ”یک شرایط، درجه یا سازش است که بهترین نتیجه ی ممکن را به دست می دهد“. ( دیکشنری انگلیسی کولینز 1979 ص 1032). از ﺁن جا که رویکرد ما در  درمان روانکاوانه این است که همه تلاش خود را  به کار بگیریم، در واقع نمی توانیم از همان اول شروع به ناکام سازی بهینه ی بیماران کنیم، نظر من  این است که ایده ی ناکامی بهینه  در واقع یک نوش دارو بعد از مرگ، و یک توضیح فرا روانشناسی  است  درباره ی اینکه چه اتفاقی می افتد که یک رابطه تحلیلی به طور قابل ترمیمی گسیخته می شود. از نقطه نظر بیمار ، این رابطه زمانی گسیخته می شود که نیاز وی به ابژه خویشتنی ، بزرگتر از توانایی روانکاو برای درک  و پاسخ دهی به موقع به ﺁن باشد[3]. علاوه بر این ، مقاومت ظاهرا لجوجانه و ”واکنش درمانی منفی“ بیمار  شاید نشان دهنده ی تمایل بیمار به شکست دادن روانکاو نباشد ، بلکه در ﺁن لحظه ی خاص، به دلیل فروپاشی همدلی روانکاو و عدم توانایی بیمار برای ایجاد هم موجی همدلانه و  متقابل  رخ دهد [4]. بهر حال وقتی که امکان حل و برطرف کردن  ” گسست بینادرونیتی“ وجود نداشته باشد ، حتی  از طریق موشکافی صادقانه ی انتقال متقابل و اتخاذ یک دیدگاه ” غیر متمرکز“  از سوی روانکاو [5] ، در این صورت بهتر است که بررسی کنیم که ﺁیا احساس  بیمار مبنی بر اینکه مورد پاسخ دهی بهینه قرار نگرفته است را می توان به یک  صدمه یا ناکامی تروما زا، که موجب ایجاد نقص یا کمبود در خویشتن وی شده است ، نسبت داد یا خیر، و  به عبارتی ،  ﺁیا وی در وضعیت ﺁسیب پذیری مفرط ، ﺁسیب جدی خورده است یا خیر ؟ ( بالینت 1968 ، 1969). به عقیده ی من ، یک تجربه زمانی برای روان کودک، تروما زامی شود که ظاهرا موجب ایجاد درجه ای  از نقص در خویشتن، یا سستی قابل توجه ﺁن شده باشد که در بیماران ما توسط کار تعبیری معمول ، برطرف نمی شود. این تعریف عملیاتی دربارۀ تجربه ی تروما زا می تواند به عنوان یک راهنمای مهم در درمان بیمارانی به کار رود که برای ﺁنها واقعا دشوار است که بعد از  گسست، دوباره بتوانند رابطه خود با ابژه های خویشتنی را  از سربگیرند ، و گاهی نیز ترمیم این رابطه به وسیله ی کار تحلیلی معمول ، امکان پذیر نیست  – حتی در مواردی که هم بیمار و هم روانکاو قبول دارند که با مشکلات مرتبطی دست به گریبان هستند .

” فروید در بافت اجتماعی زمانه ی خود احساس می کرد که باید علنا بر محدودسازی و سخت گیری در کار تحلیلی تاکید مضاعف داشته باشد تا انتقادهایی که از وی می شد را خاموش کند، انتقادهایی با این فحوا که او امیال جنسی، به خصوص امیال جنسی نوزادی را در مرکز بررسی های علمی خود قرار داده است“ (ولف 1976، ص 104). با اینکه می توان این دغدغه فروید در آن روزگاران را درک کرد، اما من با نظر ولف موافق هستم (1976) که بیان کرد ”روانکاوان معاصر به محدودسازی کمتر و ﺁزادی بیشتر برای درگیر کردن بیمار در فرایند تحلیلی نیاز دارند “(ص 104)  و دلیل ﺁن شمار رو به افزایش بیمارانی است که ﺁسیب روانی ﺁنها نتیجه ی اختلال های جدی خویشتن است. خطر واقعی  ای که در موقعیت تحلیلی نهفته است عبارت از این احتمال نیست که روانکاو به طور جنسی به بیمارش پاسخ بدهد ، زیرا این گونه رفتار به وسیله اصول اخلاقی  هدایت می شود و نمی توان ﺁن را به طور جدی بخش معتبری از فرایند درمانی دانست. بلکه خطر این است که روانکاو،  با اجتناب هشیار و سخت گیرانه از برقراری هر گونه تعامل با بیمارش به غیر از تبادلات کلامی ، ممکن است انتقالی که به صورت پسرفتی تکرار می شود را با درون –کرداری اشتباه بگیرد، و به این طریق آن تجربه ی دوران کودکی که سبب ساز نقص خویشتن یا ایست رشد بوده است را تکرار و جاودانه کند، و به این وسیله از تمنای بیمار برای رابطه ی انتقالی خلاق غافل شود.

متاسفانه توصیه ی فروید به ناکام کردن میل بیمار به کامروایی غریزی، اغلب به عنوان توصیه به مسدود کردن همه ی ارضاها در موقعیت تحلیلی در نظر گرفته شده است. ولف (1976) بیان کرده است: ”برداشت اشتباه از این قانون پرهیز موجب ایجاد یک جو سرد و انتقادی می شود، و در نتیجه تولیداتی در انتقال حاصل می شوند که به راحتی با مشتق های رانه های پرخاشگری اشتباه گرفته می شوند“ (ص 113).” در حالت ایده آل، بهتر است موقعیت روانکاوی طوری ساخته شود که بهترین محیط برای شکل گیری فرایندهای روانکاوانه مستمر فراهم شود“ (ص 111).

تعبیر و رابطه ی درمانی

بالینت (1969) بیان کرد : ” ما دارای دو روش درمانی اصلی هستیم ، یکی از ﺁنها تعبیر  است و دیگری خلق یک رابطه درمان بخش بین بیمار و خودمان. در مقایسه با روش اول، تکنیک های روش دوم کمتر مورد مطالعه قرار گرفته اند و لازم است که پژوهش بر روی ﺁنها را ﺁغاز کنیم “(ص 435) .

درک فرایند درمان بخش و تکنیک های تحلیلی مربوط به ﺁن از منظر روانشناسی خویشتن،  خیلی بیشتر از مدل روانکاوی سنتی،  بازتابی از ترکیب این دو رویه ی درمانی ، یعنی ” تعبیر و رابطه“  است.  با این حال هنوز تضاد ها و ناسازگاری هایی وجود دارد که باید حل شوند .

کوهات برای مدتی تردید داشت که تعبیر را مولفه ی درمان بخش اصلی در روانکاوی بداند یا رابطه ی درمانی را . وی در کتاب ” ترمیم خویشتن“ ( 1977 ص 31)   بیان کرد که تعبیرات و بینش فی نفسه چیزهایی نیستند که بیمار را معالجه میکنند ، بلکه وسایلی  هستند که از طریق ﺁنها می توان به عامل اصلی درمان بخش، یعنی تغییر  سودمند ساختار  خویشتن، دست پیدا کرد .  برای مثال ، کوهات کار خود با ﺁقای M  را شرح می دهد :

” توجه (روانکاو) در وهله نخست بر روی تجربیات انتقالی و درونی بیمار متمرکز است، و روانکاو بر اساس درکی که از شکل و محتوای این تجربیات دارد، دنیای تجربی دوران کودکی بیمار را در برهه هایی که از لحاظ ژنتیکی نقش تعیین کننده داشته اند بازسازی می کند.  در مورد ﺁقای M ، حقیقت روانشناختی اساسی ( فعال شدگی مجدد عامل ژنتیکی ) این بود که او مادر خود، و در انتقال نیز روانکاو، را به عنوان فردی که به طور تروما زا  با خواسته های هیجانی  وی همدلی نمی کند و به ﺁنها پاسخ نمی دهد تجربه کرده بود . این موضوع صحیح است  که گاه به گاه، روانکاو(به منظور حفظ یک چهارچوب واقع بینانه  – برای مثال ، اگر  بیمار به دلیل شدت ناکامی هایی که در انتقال ها تجربه میکند ، جدا تصمیم به ترک تحلیل بگیرد ) تمایل دارد به این موضوع اشاره کند که توقعات و تقاضاهای بیمار به دوران کودکی وی تعلق دارند و  برای زمان حال، غیر واقع بینانه هستند. همچنین  ممکن است روانکاو در لحظه ی مناسب تمایل داشته باشد برای بیمار توضیح دهد که احتمالا شدت نیازهای کودکی وی منجر به تحریف ادراک های وی از گذشته شده است ( در مورد ﺁقای M ، منجر به تحریف ادراک وی از شخصیت مادر خوانده اش شده بود ). با این حال، تغییرات ساختاری  اساسی ناشی از پردازکاری، در نتیجه ی اینگونه بینش های عقلانی و حمایتگرانه رخ نمی دهند،  بلکه ناشی از درونی سازی های تدریجی هستند، درونی سازی های ناشی از این حقیقت  که تجربیات قدیمی  به طور مکرر توسط روان بالغ تر احیا می شوند “(ص 29 تا 30).

از طریق احیای این تجربیات قدیمی هنگام کار کردن با روانکاو ، ” بیمار جنبه های تخفیف دهنده ی اضطراب ، تحمل  تاخیر  و سایر جنبه های واقع بینانه ی تصویر آرمانی روانکاو را- و در واقع کارکرد روانکاو به عنوان ابژه خویشتنی  را –   درون ساختار خویشتن   خود تبدیل می کند ( تغییر می دهد و جذب میکند )“ (ص32) . کوهات بدون توجه به اینکه ﺁیا ناکامی بهینه موجب این فرایند درمان بخش مبتنی  بر درونی سازی تبدیلی شده است یا کامروایی بهینه، بر روی تاثیر درمان بخش رابطه تاکید می کند.

اگرچه کوهات هرگز به طور واضح به مسائل تعبیر و رابطه به عنوان جوانب مکمل کار درمانی نپرداخت ، اما در فرایند بالینی مربوط به روانشناسی روانکاوانه ی خویشتن، کارکرد تعاملی این دو مشخص می شود. برای مثال، اجازه دهید از دیدگاه روانشناسی خویشتن، موقعیتی را در نظر بگیریم که در ﺁن، ناکامی یکی از عوامل مهم رابطه ی بین روانکاو و بیمار نیست. روانکاو در محیطی که به زعم خودش یک محیط تسهیل کننده است ( ولف 1976) از طریق تعبیر، درک همدلانه ی خود از جهان درونی بیمار را به وی انتقال می دهد. با این وجود پاسخ بیمار ، اگرچه شاید یک پاسخ منفی باشد ، نشان می دهد که مداخله موفق بوده است ، یعنی دقیق و سودمند بوده است . اگر مداخله ی روانکاو شکل یک تعبیر انتقالی را بگیرد، در  ﺁن صورت  نیز تحول ساز در نظر گرفته می شد ( استریشی 1934). در عین حال که برخی بیان می کنند که تعبیر همواره  بیمار را ناکام یا ﺁزرده می کند، زیرا درجه ای از ﺁسیب به نارسیسیسم بیمار وارد میکند ، چرا که چیزهایی را برای بیمار افشا میکند که وی ، حداقل به طور هشیار، از ﺁنها خبر نداشته است، اما به عقیده ی من، احساس عمیقا درک شدن، اغلب  به قدری غنی و کامروا کننده است که موجب تسکین ناکامی و تنش می شود.

از آنجا که در این مورد ناکامی بهینه رخ نداده است و در عوض درک و توضیح وجود داشته است، ﺁیا ما باید نتیجه گیری کنیم که درونی سازی تبدیلی و ساختار سازی مربوط به ﺁن رخ نداده اند و اینکه ﺁیا در مرحله ی خاتمه درمان معلوم می شود که بهره و نتیجه ی ظاهرا درمان بخش، توهم و خیالی بوده است؟ همانطور که پیش از این گفته ام ، بیمار  به دلیل ناکامی خود از درک نشدن به روانکاو مراجعه میکند ، بنابراین هر گونه ناکامی اضافی ناشی از فقدان درک از سوی روانکاو را نمی توان بهینه در نظر گرفت. در این وضعیت، تعامل بین روانکاو و بیمار موجب ایجاد ناکامی نشده، بلکه روانکاو ناکامی ای که بیمار همراه خود  ﺁورده است را بازشناخته است و بیمار نیز به واسطه این پاسخ ، احساس درک شدن کرده است. به بیان ولف (1981)  همنوایی همدلانه هماهنگ یا دوطرفه بین بیمار و روانکاو ایجاد شده است : ” در همان لحظه ای که واقعا درک کردم چه چیزی در درون بیمار می گذرد ، در همان اثنا هم می دانستم که او واقعا درک می کند که من دارم چکار می کنم“ . (ص 7). دقت بینش های همدلانه ی روانکاو به این طریق اثبات می شود که بیمار درک همدلانه ی خود از فعالیت روانشناختی روانکاو در ﺁن لحظه را ابراز می کند. در این موقع  فرایند تبدیل و جذب کارکرد های روانکاو به درون بیمار شروع شده است. این تعامل هم از دیدگاه بیمار و هم روانکاو ، بهینه  محسوب شده و هیچ کدام از ﺁنها نیازی ندارند مناسب بودن کامروایی ای که بیمار به این طریق کسب کرده است را زیر سوال ببرند.

حال  که این موضوع نشان می دهد ناکامی یک شرط لازم برای رخ دادن درونی سازی تبدیلی و ساختار سازی واقعی نیست ، پس اگر در پردازکاری  ناکامی بهینه، یک عامل درمان بخش وجود دارد، ﺁن عامل چیست ؟ بر طبق مدل بالینی ای که بر ناکامی بهینه تاکید می کند، واکنش بیمار به ارتباط مندی ( یا سکوت) فرضا همدلانه ی روانکاو، به روانکاو می فهماند که وی با وضعیت روانشناختی بیمار خود  هماهنگ و هم موج نشده  است. ناکامی بیمار در  مقاومت های وی  مشهود می شود[6] ، تا  اینکه در نهایت تحت شرایط مساعد، روانکاو بتواند بر تاخیر در همدلی خود فائق ﺁمده (باکال 1979)  و شاید ﺁگاهی بیشتری از برخی جنبه های انتقال متقابلش پیدا کند. در نهایت ، فرایند تعبیر تحول ساز به وسیله ی تحلیل دقیق وقایعی که موجب گسست شده اند و همچنین تحلیل همزمان تجربیات کودکی مشابه ، تکمیل می شود.

 در این موقعیت، روانکاو اعتقاد پیدا می کند که تعبیر وی از لحاظ همدلانه صحیح بوده است ، مگر اینکه واکنش بیمار موجب شود در دقت تعبیرات خود شک کند. همزمان با اصلاح و شفاف سازی گسست انتقالی، روانکاو قادر می شود رابطه ی ابژه خویشتنی قبلی و هماهنگ خود با بیمار را ترمیم کند و در این فرایند، یک درونی سازی تبدیلی رخ می دهد.

اگر هر دو فرایند فوق الذکر درمان بخش هستند،  عامل درمان بخش مشترک بین ﺁنها چیست ؟ به عقیده ی من این عامل عبارت است از تجربه ی بیمار از پاسخ دهی بهینه ی روانکاو ، و نیز روانکاو از کیفیت رابطه ی درمانی در ﺁن لحظه می تواند بفهمد که پاسخ وی  برای بیمار سودمند بوده است. در مثال دوم، از سر گیری رابطه ی هماهنگ ابژه خویشتنی، درمان بخش واقع شد، نه به این دلیل  که درک گسست عامل درمان بخش است، بلکه به این دلیل که خود درک، عامل درمان بخش است.

اگرچه تعبیر وسیله ی اصلی روانکاو برای  پاسخ دهی بهینه به بیمار است، اما ممکن است در همه موارد وسیله ی  کافی یا مناسب برای  پاسخ دهی نباشد. مباحثه ی مداوم بین روانکاوان درباره ی اینکه چه چیز با ارزشی را میتوان به تعبیر اضافه کرد یا جایگزین ﺁن کرد، ناشی از این است که نتوانسته ایم چهارچوبی را برای  بررسی اصولی ماهیت روانکاوانه ی رابطه ی درمانی و ارتباط ﺁن با فرایند تعبیر ایجاد کنیم[7].   تا همین اواخر  ، پذیرش اهمیت رابطه در فرایند تحلیلی ، فقط محدود بود  به شناخت نقش  رابطه در ایجاد اتحاد به اصطلاح کاری یا درمانی . اگر چه تاکید ولف (1976)  بر یک محیط تحلیلی درمان بخش یک پیشرفت مهم به شمار می رود ، اما  به عقیده ی اکثر روانکاوان، جوانب درمان بخش رابطه در درمان، پارامتر هایی لزوما مضر و یا حداکثر موقتی  هستند که امکان از سر گیری تحلیل واقعی را فراهم می کنند. ما به عنوان روانکاو از قبول این عقیده سر باز می زنیم زیرا  توهم درون-کرداری انتقالی و انتقال متقابلی را ایجاد می کند. روانکاوانی که  دامنه ی درمان روانکاوانه را وسعت داده و اختلال  های جدی تر افراد شدیدا تروما دیده را نیز درون ﺁن گنجانده اند، دریافته اند که درک عمقی جوانب درمانبخش و از لحاظ تحلیلی مشروع رابطه با بیمار از اهمیت وافری برخوردار است.

پاسخ دهی بهینه  و سیر رشد همدلی

کوهات در ﺁخرین  خطابه ی خود در  چهارمین کنفرانس  سالانه ی روانشناسی خویشتن (1981) بیان کرد که مهم ترین بینش موجود در کتاب ”تحلیل چگونه شفا می بخشد؟“ این است که  ” تحلیل ( در نهایت ) با ارائه ی توضیحات، مثلا تعبیرات، درمان می کند “ . او بیان کرد که روانکاو باید از درک به سوی توضیح برود ، و از نشان دادن هماهنگی خود با زندگی درونی بیمار ، احساسات ، افکار و خیالپردازی های وی ، به سوی گام بعدی یعنی تعبیر  برود. کوهات (1981)  پیشرفت از درک به سوی تعبیر را به عنوان پیشرفت از ” یک نوع پایین تر همدلی  به سوی نوع بالاتر ﺁن “  تعریف کرد و یک رشد مشابه درون فرد را با مثال زیر توصیف کرد :

” یک کودک  و مادرش در پارک هستند . کودک سن کمی دارد و به مادرش چسبیده است. خورشید  می درخشد و کبوتر ها در اطراف پرسه می زنند. ناگهان، کودک یک نشاط و جرات را احساس میکند و از مادر جدا شده و به سوی کبوتر ها می رود. سه یا چهار قدم می رود و سپس به عقب نگاه میکند. یک تعبیر کلی از این حرکت این  است که او مضطرب است، او میخواهد مطمئن شود که میتواند برگردد  و دوباره در ﺁغوش مادر قرار گرفته و نوازش شود. این گفته درست است اما یک چیز مهم تر هم درست است. او می خواهد لبخند غرور ﺁمیز مادر را ببیند، او می خواهد غرور مادر را از (نگاه کردن )  به وی که اکنون می تواند به تنهایی راه برود  ببیند – ﺁیا این موضوع شگفت انگیز نیست ؟ – و در این لحظه ، یک اتفاق به شدت مهم رخ داده است : یک نوع پایین تر از همدلی، یعنی یک نوع نزدیکی بدنی از همدلی که به صورت در ﺁغوش گرفتن و لمس کردن ابراز می شود … اکنون فقط به صورت حالت چهره  و شاید بعد ها به صورت این کلمات ابراز می شود : من به تو افتخار  میکنم پسرم “.

کوهات (1981)  عقیده داشت که  کارکردی که تعبیر در روانکاوی برای بیمار دارد همتای کارکرد این وقایع در رشد یک کودک  است. در این فرایند ، مرحله ی ”ﺁغوش بدنی“ یا  ” یکی شدن“ (ادغام) جای خود را می دهد به یک نوع بالاتر از همدلی ، یعنی تعبیر کلامی ، که یک پیام روانشناختی در  سطح بسیار پیشرفته تری  از درک است. در مورد بیمار شدیدا ﺁسیب دیده، این فرایند ممکن است بسیار طولانی شود.

همانطور که بیان کردیم، کوهات برای  مدتی تردید داشت که ﺁیا تعبیر را مولفه ی درمان بخش در روانکاوی بداند یا رابطه را. اگرچه او در مواقع مختلف بیان کرد که نه تعبیر ، بلکه رابطه است که موجب درمان می شود اما همچنان عمیقا به  قابلیت التیام بخشی بینش ها اعتقاد داشت. در دیدگاه اخیر کوهات (1981) درباره ی اینکه در فرایند درمانی ، پیشرفت از درک به سوی تعبیر نشان دهنده ی یک پیشرفت همسو از جانب بیمار از یک سطح پایین تر به سوی سطح بالاتر در سیر رشد همدلی است ، دو روش اصلی روانکاوی با هم یکپارچه شده اند  و تاییدی است بر اعتقاد شهودی بسیاری از روانکاوان درباره ی اینکه هم تعبیر و هم رابطه ، هر دو درمان بخش هستند . این موضوع  یک مساله ی صرفا ﺁکادمیکی یا معنایی نیست،  بلکه کاربرد های عملی برای شیوه پاسخ دهی ما به بیمار به عنوان روانکاو و روانشناس روانکاوانه دارد . کوهات ( 1981) احساس می کرد که در پژوهش ﺁینده بر روی روانشناسی خویشتن،باید بر روی تداوم مراحل همدلی ، یا  ” خط رشد همدلی “ [8]  تمرکز شود،  از نقطه ﺁغاز  ﺁن تا سطوح بالاتری مثل ندرت لمس ، ندرت هر گونه اثری از ﺁغوش راستینی که درک همدلانه را انتقال می دهد .

به عقیده ی من،  بر حسب مفهوم پاسخ دهی بهینه ، بهتر میتوان به این موضوع پرداخت . موضع تحلیلی ای که در اینجا به نام پاسخ دهی بهینه خوانده می شود ، توسط ولف به صورت زیر توصیف شده است (1976) :

”تصمیم گیری درباره ی ارائه ی یک پاسخ صحیح به تقاضاهای بیمار، چه این تقاضاها به طور نامحسوس تجربه شوند و یا مستقیم ، باید وابسته به درک پویا و صحیح از موقعیت تحلیلی کنونی، معناهای انتقالی ﺁن و پس زمینه ی ژنتیکی آن باشد. بنابراین هیچ فرقی با درک تحلیلی یا مداخله های دیگر ندارد. اینکه ﺁیا مشتاقانه از تقاضاهای بیمار اطاعت کنیم یا از روی اکراه و بی میلی ، اینکه ﺁیا قاطعانه ﺁن ها رد کنیم یا با تردید  ، و یا اینکه اصلا پاسخی به این تقاضا ها ندهیم ، همگی تصمیماتی هستند که  در سبد  کنش های جایگزین قرار دارند که میتوان از ﺁنها بر طبق درک کلی خود از فرایند تحلیلی استفاده کرد“ (ص 107) .

قبل تر نیز وینی کات ( 1967)  حرف مشابهی زد و بیان کرد که کارکرد حقیقی روانکاو این نیست که تعبیر صحیح ارائه دهد ، بلکه این است که برای پاسخ دهی برحسب درکی که برای بیمار مناسب و سودمند است ، در دسترس باشد. بر حسب روانشناسی خویشتن، پاسخ روانکاو باید با سطح سازمان خویشتن –ابژه خویشتنی  بیمار  یا درجه ی سالم بودن ، نقص یا کمبود درون خویشتن وی متناسب باشد .

در اکثر موارد ، این پاسخ عمدتا از طریق تعبیرات کلامی انتقال داده می شود. با این وجود، تغییرات رخ داده در جمعیت بیماران، مستلزم ایجاد تغییرات متناظر در واژگان روانکاو برای پاسخ دهی است . کوهات (1981) به این موضوع اشاره کرد که روانکاو باید ﺁزادی بیشتری داشته باشد  تا به درک خود از بیماران در متنی پاسخ دهد که  به دلیل ماهیت بحث برانگیز خود،  توجه کافی از سوی روانشناس های خویشتن دریافت نکرده است،  و قابل درک است که این روانشناس ها تمایلی به اتخاذ موضعی که ﺁنها را، هر چند با بی عدالتی، متهم به درگیر شدن در ” تجربه هیجانی اصلاح کننده “ بیان شده توسط الکساندر  ( 1956 ) می کند، نداشته باشند . الکساندر بیان کرد (1956) :

” هر چه روانکاو بیشتر بداند، نیاز کمتری پیدا می کند که با اضطراب خود را به  برخی تشریفات بچسباند، زیرا خودش می داند که چه چیزی صحیح و چه چیزی اشتباه است. این مساله  مربوط است به درمان بیمارانی  که مبتلا به اختلال های بسیار شدید خویشتن هستند  و احتمالا نمی توانند  تا چندین سال ( حتی شاید طولانی تر از این مدت ) سودی از تعبیرات ببرند. ﺁنها نیاز به درک همدلانه در نزدیک ترین سطحی که از عهده ی ما بر می آید دارند . این گفته به این معنی نیست که ما بعدها نمی توانیم به طور طبیعی و به ﺁهستگی به سوی انواع بالاتر همدلی پیش برویم [9]  ( نوعی از پاسخ دهی بهینه  که به نام  ارائه ی توضیح و تعبیر به بیمار خوانده می شود)“  .

کوهات (1981)  از این دیدگاه بحث برانگیز حمایت کرد و یک مثال بالینی ارائه داد که  ﺁن را از تحلیل بلند مدت یک زن شدیدا  ﺁسیب پذیر استخراج کرده بود :

” وقتی این بیمار خانم برای اولین بار ﺁمد ، روی کاناپه دراز کشید. او تحلیل قبلی خود را به طور ناگهانی قطع کرده بود ، و حالا در حالیکه دراز کشیده بود گفت احساس می کند داخل یک تابوت دراز کشیده است و هر لحظه ممکن است در ﺁن با یک کلیک بسته شود … او شدیدا و عمیقا افسرده بود و من گاهی فکر میکردم که ممکن است او را از دست بدهم ، و یا اینکه بالاخره او یک روز راهی برای رهایی از رنج خود پیدا کرده و خودش را می کشد …یک بار ، شاید حدودا یک سال و نیم بعد از ﺁغاز تحلیل ، در یکی از بدترین لحظات تحلیلش ، او ﺁنقدر حالش خراب بود که من ناگهان احساس کردم  باید به او بگویم – می دانی، چه احساسی پیدا می کنی اگر الان که در حال حرف زدن هستی، من دست های تو را در دستم بگیرم؟ شاید  این  کار  حالت را بهتر کند. به انجام این مانوور شک داشتم . من این کار را توصیه نمی کنم اما در ﺁن لحظه واقعا چاره ای نداشتم . من عمیقا نگران وی بودم . بنابراین کمی در صندلیم  جا به جا شدم و دو انگشتم را در دست وی گذاشتم و الان می  توانم بگویم چه چیز این داستان خیلی خوشایند بود، زیرا یک روانکاو همیشه یک روانکاو می ماند. من دو انگشتم را در اختیار وی قرار دادم ، او ﺁنها را در دست گرفت  و من بلافاصله یک تعبیر ژنتیکی ( تکوینی ) – به خودم –  ارائه دادم.  گویی که ﺁرواره های بدون دندان یک نوزاد داشتند به یک پستان خالی فشار وارد می کردند .  این احساس من از ﺁن تماس بود . من چیزی نگفتم … اما حتی در ﺁن لحظه به عنوان یک روانکاو ، به خودم واکنش دادم . دیگر نیازی به ﺁن تماس  پیدا نشد . من نمی گویم که این کار وضع را کاملا عوض کرد اما بر یک بن بست بسیار بسیار دشوار در ﺁن لحظه خطرناک غلبه کرد و با این دفع وقت ، سال ها با یک موفقیت انصافا  قابل توجه ، تحلیل را ادامه دادیم“.

کوهات  تنها کسی نبود که پاسخ این چنینی به بیمارش ارائه داد. اگر چه روانکاوان اندکی به تجربیات مشابه این اعتراف کرده اند[10] ، اما وینی کات (1947) به مناسب بودن این  نوع مداخله در برخی موقعیت ها اشاره کرده است :

” بین بیمارانی که دارای تجربیات قبلی رضایت بخش بوده اند و می توان ﺁنها را در انتقال کشف کرد ، و بیمارانی که تجربیات قبلی شان ﺁنقدر ناقص یا تحریف شده بوده اند که روانکاو باید  اولین نفر در زندگی بیمار باشد که برخی ضروریات محیطی خاص را برای وی فراهم  میکند، تفاوت های وسیعی وجود دارد . در هنگام درمان بیمار نوع دوم ، همه  مسائل درون تکنیک تحلیلی، اهمیت تعیین کننده پیدا می کنند، مسائلی که میتوان ﺁن ها را هنگام درمان بیماران نوع اول، مسائلی معمولی و پیش پا افتاده در نظر گرفت “(ص 198) .

مساله ی بالینی اصلی ای که وینی کات به ﺁن اشاره کرده است این است که چه پاسخی از سوی روانکاو را میتوان با توجه به سطح  سازمان یافتگی رابطه ی خویشتن – ابژه خویشتنی  بیمار ، یک پاسخ بهینه در نظر گرفت. این سطح متناظر است با  جایگاهی که بیمار در سیر رشد همدلی کسب کرده است[11] .

پستان خالی برای بیمار کوهات، برابر نهاده ( نقطه مقابل) یک ابژه خویشتنی  بود که نیاز وی به ابژه خویشتنی ( نه فقط نیازهای رانه ای ) برای مکیدن را برﺁورده می کرد. سایر نیاز های ابژه خویشتنی، مستلزم پاسخ دهی هایی هستند که تعبیر برای ﺁنها کاری از پیش نمی برد  و ما باید اهمیت این پاسخ های بهینه برای بیمار را مورد بررسی قرار دهیم، مثل گرمایی که توسط پتوی درمانگر  تامین می شود، یا تشنگی و احساس ضعف  که یک نوشیدنی را طلب می کند[12]،  و نیز سایر نیازهایی که ممکن است به ”بقای روانی خویشتن“   ربط داشته باشند.

به عقیده ی من، هیچ چیزی تحت عنوان پارامتر، یا یک اقدام فوق تحلیلی یا اقدام غیر تحلیلی وجود ندارد که گاهی از ﺁن استفاده کنیم تا در نهایت به انجام صحیح تحلیل به شیوه سنتی بازگردیم. ما باید به طریقی پاسخ دهیم که ما را قادر کند درک خود را به بیمار  خاصی که در حال کار با او هستیم انتقال دهیم . این یعنی تحلیل .

پاسخ دهی بهینه  و جوانب تکرار شونده و خلاق انتقال

می توان مفهوم انتقال را در پرتوی ایده ی پاسخ دهی بهینه  مجددا مورد بررسی قرار داد . از ﺁنجا که هیچ فردی صرفا  الگوها و تحریف های بیمار گون را تکرار نمی کند، بهتر است انتقال های ابژه خویشتنی را به عنوان جوانب خلاق  انتقال در نظر گرفت، زیرا هدف از ﺁنها ایجاد پیوند با ابژه خویشتنی است که نسخه ی بهتری از ابژه خویشتنی  قبلی خواهد بود. این موضوع تقریبا برای همه بیماران صدق می کند ، اما در خصوص افراد شدیدا تروما دیده ای که رشد خویشتن در ﺁنها دچار منع جدی شده است، به طور ویژه ای صدق می کند. این بیماران گاهی ﺁنچه که من به نام ابژه خویشتنی  خیالی ( باکال 1981)  خوانده ام را حول یک شخصیت هسته ای خلق می کنند که ﺁرمانی سازی کهنه  وی یا کارکرد ﺁینه ای وی تقریبا هیچ همتایی در تجربیات پیشین بیمار ندارد .

جنبه ی  خلاق انتقال به حوزه ی وهم و سرابه ( illusion)، حوزه ی بازی و ﺁنچه وینی کات  (1951) بنام ” ابژه گذرا “ و ”  پدیده ی گذرا “ می خواند ربط دارد . تجربه ی این نوع وهم امری لازم برای این است که  وهم -زدایی ( رفع اوهام و بیداری از خواب و خیال) در فرایند تحلیل، تبدیل به سرخوردگی و ناکامی تروما زا نشود . در این صورت، و فقط در این صورت است  که وهم-زدایی اجتناب ناپذیر به کمک نسخه ی جدید تر ابژه خویشتنی  قدیمی، که اکنون به بیان وینی کات به عنوان یک ابژه خویشتنی ” به حد کافی خوب “ در نظر گرفته می شود ، باعث ایجاد توانایی برای تحمل این حقیقت می شود که خیالپردازی های انسان شاید  همیشه پاسخ مورد انتظار را در پی نداشته باشند . به عقیده ی من ، این تنها ناکامی ای  است که میتوان ﺁن را بهینه نامید ، یک نوع ناکامی غیر تروما زا که تحول ساز است و  ﺁمیخته است  با ایجاد یک وهم مرتبط با تجربه ی یک ابژه خویشتنی جدید و پاسخ دهنده، و این وهم از لحاظ رشدی اهمیت ضروری و اساسی دارد . بنابراین به این طریق  اطمینان از اینکه یک ابژه خویشتنی ” به حد کافی خوب“  می تواند وجود داشته باشد حاصل می شود. و به این صورت، یک تجربه ی بهینه با روانکاو رخ می دهد که طی ﺁن ، نقص خویشتن   یا ساختار معیوب  خویشتن   ترمیم شده و  می توان یک ساختار خویشتنی جدید ایجاد کرد . هم روانکاو و هم بیمار باید احساس کنند که پیشرفت در نتیجه ی این فرایند حاصل شده است . بیمار باید احساس قوی تر شدن کرده و بتواند به طور کارﺁمدتری با استرس های  مختص به ﺁسیب پذیری خاص خود کنار ﺁید . به همین طریق، گسست هایی که چنان درجه ی غیر معمول و دردناکی دارند که بیمار را وا می دارند مداوما احساس کند دیگر نمیتواند به تحلیل ادامه دهد نیز نباید رخ دهند.

در این ایده ها فرض می شود که یک گرایش پایه  به سوی رشد و فرا رسی در همه افراد وجود دارد  که مستلزم پاسخ دهی بهینه ی ابژه خویشتنی  است تا واقعی شده و تحقق پیدا کند. به عقیده ی من ، این همان  پیش فرض ضمنی  است که زیرلایه  ی همه ی تلاش های روان  درمانی است ، چه روانکاوانه باشند و چه نباشند . مفهوم پاسخ دهی بهینه  بیشتر برای دادن حیثیت و حرمت به تحلیل است. این مفهوم اثبات می کند که ما وقتی بیماران خود را درمان میکنیم ، خودمان را کامروا کننده ی ﺁنها نمی دانیم . یکی از چیزهای مرتبط به این مسیر سختی که بیمار باید برای رسیدن به درمان طی کند عبارت است از نقاط تثبیت لیبیدو و نیز این ایده که بیمارها به این جایگاه های پسرفته می چسبند ، مگر اینکه با واقعیت یا با اثرات زیانبار  ادامه ی روابط باستانی و کهنه با ابژه ها روبرو شوند. بر طبق این دیدگاه ، بیمار ها صرفا به وسیله ی درک کامروا می شوند ، تقاضاهای بیشتر و بیشتر پیدا میکنند و همانجایی که هستند می مانند ، مگر اینکه به طور بهینه ای ناکام شده و برای پیشرفت ترغیب شوند . گفته می شود که  یکی از نتایج حتی ناخوشایند تر کامروایی عبارت است از ”پسرفت بدخیم “(بالینت 1968) که طی  ﺁن ، موافقت روانکاو با تقاضاهای بیمار موجب ایجاد مارپیچی می شود از نگرش های منفی ، مقاومتی ، چسبنده و پر توقع و پر توقع تر . من در مقاله قبلی ( باکال 1981) تلاش کردم پسرفت درمانی را از پسرفت بد خیم بر اساس روند تکوینی ﺁنها متمایز کنم : پسرفت درمانی در نتیجه ی پاسخ دهی همدلانه ی دقیق رخ میدهد ، در حالیکه پسرفت بدخیم در نتیجه ی نقصان فاجعه بار ابژه خویشتنی  در بیماران مبتلا به خویشتن های ﺁسیب دیده رخ می دهد . این بیماران اشخاصی هستند که ابژه های خویشتنی ﺁنها عمدتا خیالی بوده است و در زمان کودکی، شخصیت های هسته ای زندگی شان با آنها به عنوان ابژه خویشتنی  رابطه برقرار کرده اند.

 تجربه ی انتقال ابژه خویشتنی خلاق  و پردازکاری  انتقال تکرار شونده ، باید به طور بهینه ای با هم ترکیب شوند. برای اینکه بیمار بتواند  به طور مفیدی به خودش اجازه دهد تا ابژه خویشتنی  قدیمی و غیر همدل را در ابژه خویشتنی  جدیدی که روانکاو ساخته است تجربه کند، خویشتن بیمار باید در نتیجه ی تعاملات زیاد و مثبت با این نسخه ی جدید از ابژه خویشتنی قدیمی، قوی تر شده باشد. گاهی حتی زمانی که ابژه خویشتنی خوب از نوع خیالی نیست، ممکن  است بیمار، روانکاو را به عنوان یک ابژه خویشتنی خوب و جدا از ابژه خویشتنی قدیمی تجربه کند و اگر این حرکت ِترمیم کننده ی خویشتن  را به عنوان ”دو نیمه سازی بیمار گون“ تعبیر کنیم، کاری ضد درمانی انجام داده ایم، بلکه می باید ﺁن را به عنوان یک ارتباط  انتقالی خلاق در نظر گرفت [13]. با این حال ، گاهی اوقات شاید ابژه خویشتنی  خوب  و جدا شده در این موارد ، اغلب ابژه خویشتنی خوب خیالی باشد، و در این موقعیت، هنگامی که تجربه ی ابژه خویشتنی  بد و جدا شده در انتقال رخ می دهد، بیمار ممکن است به طور خطرناکی چند پاره شود. در این لحظات روانکاو برای بیمار تقریبا تبدیل به ابژه خویشتنی کهنه و ابتدایی غیر قابل دسترس یا غیر همدل و تروما زا  می شود ( باکال 1981) و موقعیت هایی این چنین به ندرت قابل جبران هستند. به نظرم کوهات ( 1977)  نیز چنین موضوعی را در ذهن داشت وقتی بیان کرد که گاهی اوقات ساختارهای دفاعی به طور مفیدی سالم باقی گذاشته می شوند، و پردازکاری  تحلیلی در این موارد، عمدتا در حوزه ی ساختارهای جبرانی انجام می شود. انتقاد مبنی بر اینکه این کار صرفا روان درمانی حمایتی خواهد بود را میتوان با این توجیه بی اثر کرد که پردازکاری  در حوزه ی ساختارهای جبرانی، به جنبه خلاق انتقال ربط دارد.

مقاومت  و انتقال متقابل

 بررسی دوباره ی  مقاومت و انتقال متقابل می تواند سودمندی بالینی مفهوم پاسخ دهی بهینه را روشن تر کند. مقاومت در تحلیل کلاسیک  عبارت است از عدم توانایی بیمار  یا بی میلی وی برای مشارکت همکارانه در فرایند تحلیلی یا به عبارتی تداعی ﺁزاد . سکوت ، کنترل گری ، درون-کرداری یا برون کنشی( کنش نمایی) بیمار ممکن است به هراس وی از پیامدهای ابراز رانه های غریزی اش نسبت به درمانگر  ربط داشته باشد. از دیدگاه روانشناسی خویشتن، مقاومت در برابر فرایند تحلیلی نشان دهنده ی هراس از تروما دیدگی مجدد از طریق تکرار تجربیات تروما زای کودکی در رابطه ی تحلیلی است. گاهی اوقات این هراس به واسطه ی انتقال متقابل روانکاو توجیه می شود، بیمار معمولا از این انتقال متقابل ﺁگاه است و روانکاو  نباید ﺁن را فقط برای خودش تحلیل کند بلکه باید خردمندانه ﺁن را به بیمار نیز اعتراف  کند. در برخی موارد ، برای اینکه ناکام شدگی های اجتناب ناپذیر بیمار توسط روانکاو ، غیر تروما زا و حتی گاهی  مفید  شوند – از طریق تقویت اعتماد بیمار به روانکاو و شرکت وی در فرایند پردازکاری – روانکاو  نه تنها باید به انتقال متقابل خود اعتراف کند بلکه باید پریشانی های حاصل از ﺁن را اینگونه توجیه  کند که بیمار می تواند  بر  ﺁنها مدیریت کرده و با ﺁنها وفق شود.  البته روانکاو نباید بار مشکلات خود را بر دوش بیمار بگذارد .

روانکاو در چهارچوب محدودیت های اجتناب ناپذیر  درک و انتقال متقابل خودش کار می کند. شخصیت وی ، تا حدودی، تعیین کننده ی توانایی وی برای فراهم کردن یک پاسخ درمانی بهینه برای بیمار است. روانکاوی که خود را متعهد می کند به فراهم کردن محیطی برای پر کردن نقص ها و کمبود ها، ممکن است تحلیل لازم را برای بیماری که نیاز به درگیر شدن در گسست های مکرر از روانکاو دارد ( برای تکرار موقعیت های بیمار گونه هسته ای، به منظور التیام نقص های خویشتن) فراهم نکند. از سوی دیگر، روانکاوی که متعهد به پردازکاری ناکامی بهینه (به عبارتی گسست انتقالی) است،  برای  بیماری که نیاز به تجربیات رشدی دارد، یک ابژه خویشتنی  جدید و درکی از این تجربه در تحلیل فراهم می کند که شاید خیلی بدتر از بی فایده بودن باشد . البته اغلب هر دو رویکرد برای پیشرفت لازم است. برای ما مهم است که به این ایده  ” هیچ چیزی تحت عنوان بیمار وجود ندارد … بلکه یک زوج تحلیلی وجود دارد “  توجه داشته باشیم که من ﺁن را همتای بالینی جمله وینی کات میدانم (1952) که بیان کرد : ”هیچ چیزی تحت عنوان  کودک وجود ندارد … بلکه یک زوج پرورش دهنده وجود دارد“ (ص 99) . نیازی ندارد که از همان اول کار حتما یک رابطه و هماهنگی خوب بین روانکاو و بیمار وجود داشته باشد . این هماهنگی میتواند در نتیجه ی تمایل روانکاو به موشکافی بافت بینادرونیت که تعاملات وی با بیمار در ﺁن صورت گرفته است ( استورولو ، برندچفت و ﺁت وود 1983) و نیز در نتیجه توانایی وی برای  ارائه ی پاسخ مناسب ، ایجاد شود.

مثال بالینی زیر میتواند به  فهم مفاهیم  و مسائل اصلی مورد بحث ما کمک کند.

  خانم دکتر M روانشناسی بود که در اواخر دهه بیست سالگی خود قرار داشت و در اولین جلسه تحلیلی خود، رویایی را گزارش داد که مربوط بود به کمی بعد از مصاحبه ابتدایی با روانکاوش، که چند هفته قبل از ﺁغاز  تحلیل بود. او در مقدمه ی شرح رویای خود  چیزی را بیان کرد که در واقع تداعی به رویا بود : او گفت که چقدر از  حرکت سخاوتمندانه ی دوست روانکاوش سپاسگزار است که به روانکاو بعدی گفته بود ترتیبات را برای ارجاع او ﺁماده کند. در رویای وی، این دوست به شکل راننده تاکسی ظاهر شد و او را به یک پل رساند و به او گفت که شماره و ﺁدرس روانکاو مورد نظر را فراموش کرده است. هنگامی که این خانم شروع به گشتن در کیف خود کرد تا ﺁدرس را پیدا کند ، محتوای کیفش ، پولش و چیزهایی که در ذهنش داشت بیرون ریختند. پسرش او را بنام ” مامان “ صدا کرد  و انگار که در خانه باشد ، همه چیز داشت دوباره او را به سوی خود می کشید.

اگرچه روانکاو در همان موقع هم می دانست که این رویا برای کل تحلیلش اهمیت دارد ، اما معنای ﺁن در ﺁن موقع فقط تا حدودی مشخص بود. تعبیر حاصل، اگر چه ﺁزمایشی و ناقص بود، عبارت از این بود که علیرغم اینکه این خانم امید داشت  که رابطه اش با روانکاو ( که وی را با دوست روانکاوش تداعی می کرد ) وی را قادر می کند تا وارد دنیایی شود که در ﺁنجا میتواند بخشندگی و سخاوتمندی را که احساس میکرد والدینش از وی دریغ کرده بودند را دریافت کند ، اما از این موضوع می ترسید که یکبار دیگر گرفتار رابطه ای شود که طی ﺁن به واسطه ی تهی شدن و قرار گرفتن در معرض نیازها و تقاضاهای نامحدود یک شخص دیگر ، ﺁسیب بخورد .

چند ماه بعد از شروع تحلیل ، او شروع به ابراز اضطراب رو به افزایش خود درباره ی  موقعیت مالی اش کرد. اگرچه در مقایسه با تعدادی از همکارانش ، او حقوق خوبی داشت اما در  حفظ استاندارد های زندگی اش دچار مشکلات جدی شده بود که عمدتا به دلیل خست و انتقام جویی همسر طلاق گرفته اش در خصوص تامین مالی سه فرزندشان بود .

او که از توانایی خود برای اداره ی مستقل زندگی احساس غرور می کرد ، اکنون برای وی بسیار سخت، خجالت آور و تردید ﺁمیز بود که از روانکاو بخواهد کمی دستمزدش را تخفیف دهد. روانکاو موافقت کرد، و کمی بعد وی برای بار دوم درخواست تخفیف بیشتر کرد، این درخواست نیز به دلیل اضطراب مداوم وی از موقعیت مالیش بود. روانکاو ابتدا تمایلی به قبول این درخواست دوم نداشت و ﺁنها چند هفته ای درباره این وضعیت بحث کردند . واکنش دکتر M  به بی میلی روانکاوش برای تخفیف ، مخلوط پیچیده  ای از پافشاری درمانده وار ، خشم ، افزایش تنش و اضطراب و حس شرمساری از مطرح کردن چنین درخواستی بود . تلاش ها برای تحلیل این مساله فقط منجر به تشدید تنش شدند و نشانه هایی از فروپاشی تحلیل ظاهر شد. در نهایت روانکاو تسلیم شد و به بیمارش گفت که با درخواست ضمنی  وی برای پرداخت همان مبلغی که بیمه سلامت ملی به بیمار باز می گرداند موافقت می کند، تا زمانی که بیمار حس کند میتواند هزینه ی واقعی را پرداخت کند. همچنین توضیح داد که در عین حال که میداند بیمار فقط از عوامل اقتصادی نیاز خود خبر دارد و البته وی اهمیت این عوامل را انکار نمی کند ، اما احساس میکند که عامل روانشناختی خیلی مهم تر است ،اگرچه در ﺁن لحظه ی خاص هنوز به طور کامل معنا و اهمیت ﺁن را درنیافته بود .

بعد از این اتفاق، بن بست از بین رفت و کار تحلیل از سر گرفته شد . ﺁشکار شدن مسائل و وقایع مهم دوران کودکی بیمار  نشان دادند که وقتی بیمار سه ساله بود ، پدرش که  ظاهرا رابطه ی نزدیک و ﺁرمانی شده ای داشت ، خانواده را ترک کرد و به یک شهر دور رفت . والدینش طلاق گرفتند و او با مادر خود ماند و احساس می کرد در تمام دوران کودکی و اوایل جوانی اش ، مادرش او را فریب می داد و از او بهره کشی می کرد زیرا مرتبا از عمل به قول های ضمنی و ﺁشکار خود برای تامین نیازهای هیجانی و مالی وی ، سر باز می زد . بعد از رفتن پدرش ،  ﺁنها فقط دو بار همدیگر را دیدند ، و تا اواخر نوجوانی، پدرش نه برای دیدن او ﺁمد  و نه بلیطی برای وی فرستاد تا پیش او برود. کل رابطه ی ﺁن ها محدود به ارسال نامه بود که هر دو ماه یکبار برای هم می فرستادند. با این حال ، بیمار ﺁرمانی سازی های خود از پدر را حفظ کرد و در تمام دوران کودکیش از ﺁرزوی خود برای برگشتن پدر دست برنداشت . پدر به عنوان یک شخصیت تغذیه کننده ، همچنان اهمیت خود را برای وی حفظ کرده بود. به غیر از پاسخ هایی که پدر به نامه های وی می داد ، بیمار به تنهایی این حس ارتباط و رابطه مندی را حفظ می کرد ، به این طریق که به کمک توانایی خودش ، چیزی را  که من بنام ابژه خویشتنی  خیالی میخوانم را برای خودش خلق کرد، حتی زمانی که هیچ مبنایی برای چنین خلقی وجود نداشت. (باکال 1981) .

در عرض چند هفته بعد از موافقت روانکاو با درخواست بیمار ، تحلیل معنای این درخواست نیز ﺁغاز شد . این تحلیل پیش از این ممکن نبود زیرا روانکاو خود را متعهد به روشی کرده بود ( که میتوان تحت عنوان ناکامی بهینه توصیفش کرد ) مبنی بر اطاعت نکردن ، بلکه فقط تلاش برای درک و تعبیر . دراین جا نمی توان به طور کامل به شرح تحلیل  درخواست تخفیف که چند ماه به طول انجامید و در طول سالها نیز گاه به گاه ادامه پیدا میکرد ، پرداخت – همانطور که میتوان از شرح رویای ابتدایی قبل از تحلیل حدس زد ، مهم ترین معناها ، که در انتقال بر روی ﺁنها تمرکز شد ، عبارت بودند از نیاز بیمار به خلق یک رابطه با ابژه خویشتنی جدید با روانکاوش ، هم به عنوان مادر و هم به عنوان پدری که با سخاوت زیاد پاسخ بدهد  ، نیاز بیمار به اثبات قابل فهم این موضوع که از وی در برابر گرفتار شدن در یک رابطه ی  اعتماد انگیز با  کسی که فقط از او می گیرد  و او را از همه منابعش تهی میکند محافظت  شود، و نیاز وی به پاسخ روانکاو مبنی بر اینکه بدون هیچ شک و تردیدی در بار و مسئولیت های وی شریک  می شود و او ( بیمار ) از این لحاظ می تواند تا حدودی بر روانکاو اعمال کنترل کند (پول همیشه در خانواده ی وی نمادی از کنترل بود ). در اعماق نیاز وی به دانستن اینکه مجبور نیست تمامی بار را تنهایی به دوش بکشد ، یک نیاز دیگر وجود داشت، و آن عبارت بود از نیاز کودک درون وی به این  که مجبور نیست احساس کند باید از کسی مراقبت کند، به ویژه روانکاو – مادر – کودک . همچنان که تحلیل به پیش رفت، افسردگی مادام العمر و گاهی متمایل به خود کشی در وی برطرف شد . عزت نفس و خود ابرازی متزلزل وی تا حد زیادی مستحکم و قوی شدند، در شغلش پیشرفت کرد و او توانست کار بسیار خلاقانه و با استعداد خود را برای اولین بار در زندگیش ،  به دیگران نشان دهد ، از جمله به روانکاو .

در نهایت، تحلیل درخواست بیمار و تحلیل پاسخ نهایی روانکاو به این درخواست ، معناهایی را افشا کرد که شاید عمیق ترین معناهای این درخواست بودند. روانکاو ، با پاسخ دادن به درخواست وی ، اولین تجربه ی مسلم زندگی وی از کسی که علایق وی را بر علایق خود مقدم می شمرد، را برای او فراهم کرد .  بیش از هر چیز دیگری، این تجربه به این معنی بود که کسی به او ایمان دارد  و  او ارزش سرمایه گذاری را دارد .

اجازه دهید در این رابطه به توصیه های درمانی ولف (1981) اشاره کنیم:

” در حالت ایده آل، روانکاو به برکت همدلی و سوگیری تئوریکی خود، می تواند نیازهای مشروع ابژه خویشتنی که در لایه ی زیرین نشانه های تحریف شده و باستانی پنهان شده است را تشخیص دهد، نشانه هایی که گاهی برای روانکاو نیز ناخوشایند هستند. این امر به گام فرعی بعدی در ایجاد همنوایی همدلانه منتهی می شود. روانکاو توالی رویدادها را برای بیمار  توضیح می دهد و تعبیر می کند. مجددا لازم به ذکر است که گسست، همانند انتقال ابژه خویشتنی هماهنگ قبلی، برای بیمار به معنی تجربه ی جدید با یک ابژه جدید نیست. چیزی که جدید است این است که روانکاو بر حسب یک موقعیت اجتماعی عادی پاسخ نمی دهد، بلکه در پاسخ، بر اساس درکی که با همدلی به دست آمده است، توضیح می دهد و تعبیر  می کند. همچنین این نوع توضیح برابر با ارضا و کامروایی یک نیاز نیست- نه نیاز به ابژه خویشتنی، و نه یک میل یا نیاز غریزی- جز نیاز به درک شدن. با حس دوباره درک شدن، جریان همدلانه بین روانکاو و بیمار از سر گرفته می شود“ (ص6).  

من اساسا با ولف هم نظر هستم، شاید به جز دو مورد. اولین مورد این است که در عین حال که گسست برای این بیمار تجربه ی جدیدی نبود، اما روش ترمیم آن در انتقال ابژه خویشتنی پسرفته، اساسا پدیده ی جدیدی بود. دکتر  M نیاز داشت که تغییری در روانکاو خود ایجاد کند تا ابژه خویشتنی را به پاسخی وادارد که اساسا با هر چیز دیگری که او قبلا تجربه کرده بود تفاوت داشته باشد. مورد دوم این است که در عین حال که چیزی که به نام کامروا سازی نیاز به ابژه خویشتنی خوانده می شود در این مورد دیده می شود، اما به نظر من ، برای بیمار و در سطح سازمان یافتگی رابطه ی خویشتن- ابژه خویشتنی وی، یعنی در سطح رشد تجربه ی درونی بیمار از پاسخ دهی همدلانه در بطن ارتباط با ابژه های خویشتنی هسته ای، چیزی که بهینه بود، پاسخ دهی بود.

اینگونه درک از کار تحلیلی به طور تلویحی به معنی شناخت اهمیت درمانی همان چیزی است که من به نام جنبه ی خلاق  انتقال خوانده ام و نیز اهمیت ابژه خویشتنی کهنه و باستانی مرتبط با ﺁن ، که به عقیده ی من  میتوان ﺁن را به حق به عنوان یک ابژه خویشتنی  خیالی یا ابژه خویشتنی  گذرا در نظر گرفت[14] . ابژه  خویشتنی گذرا را میتوان پیش مرحله ی ابژه گذرا دانست ، و در واقع می توان آن را یک ابژه خویشتنی  خلق شده به وسیله بیمار در نظر گرفت، که بخشی از ﺁن از خود بیمار است ( در خیالپردازی) و بخشی از ﺁن ناشی از ادراک وی از محیط انعطاف پذیر است. این امر   یک مرحله ی درون روانی لازم است،  به عنوان  پیش شرطی برای درک ابژه گذرای عینی، مثل پتو یا خرس عروسکی( به بیان دیگر ، این امر بازنمای این موضوع است : ”من میدانم که میتوانم ﺁن را درون خودم خلق کنم “ ).  این ابژه خویشتنی خیالی توسط بیمار و زمانی خلق می شود که محیط تقریبا هیچ چیزی را ارائه نمی دهد تا او بتواند نیاز خود به دریافت پاسخ را بسط دهد . درخواست دکتر M  برای اینکه به نیاز ابژه خویشتنی خیالی اش پاسخ داده شود، به طور بهینه ای پاسخ داده شد، که در این سطح ، به این معنی بود که این نیاز “ کامروا و ارضا ”  شده است . این امر بدون ایجاد پسرفت بد خیم ، به تحلیل امکان از سر گرفته شدن و عمیق تر شدن داد .

اگر چه بعدا روانکاو مساله ی دستمزد را مطرح نکرد ، اما خود دکتر M  گهگاه به ﺁن اشاره می کرد . او دلش می  خواست که دستمزد را بدهد اما همچنان از پرداخت ﺁن اضطراب داشت . در عین حال کاملا مشخص بود که او داشت روانکاو را امتحان میکرد تا ببیند ﺁیا وی او را ملزم به پرداخت می کند یا خیر . بعد از گذشت سه سال از درمان ، یک روز خانم M  یک خیالپردازی جدید را گزارش داد که احساس میکرد مکمل رویایی بود که قبل از تحلیل دیده بود . این خیالپردازی مربوط به ﺁن بخش از رویا بود که پولش از کیف بیرون افتاده بود و دوست روانکاوش ﺁن را برداشته و به وی بازگردانده بود . او در این لحظه یادش افتاد که او اصلا پول تاکسی را نداده بود . ظاهرا هیچ کس پول تاکسی را نداده بود ، و خودش فکر میکرد این موضوع نماد این نیاز  است که در حال حاضر بیشتر از این خرج روی دست خودش نگذارد. او احساس میکرد کسی نیست که او را تامین کند و بیان کرد : ” وقتی هیچ کس نیست که از شما محافظت کند  ، شما نباید از هم بپاشید “ . در ﺁن لحظه روانکاو دریافت که اضطراب از هم پاشیدگی بیمار ، که در هنگام درخواست تخفیف ، با ﺁن کلنجار می رفت ، اصلا رخ نمی داد، مگر اینکه بیمار فکر کند که احتمالا یک ابژه خویشتنی به ﺁن پاسخ می دهد . بیمار در ﺁن لحظه از این موضوع می ترسید که   بقای شخصی  ، شغلی یا دیگر جنبه های زندگیش به خطر بیفتد . او روانکاو را به یاد دشواری زیادی انداخت که هنگام درخواست دیدار از وی در وقفه تابستانی سال پیش تجربه کرده بود، زیرا مطمئن بود که  روانکاو به او میگوید به اندازه کافی با او کار کرده است و او خیلی خود خواه است و نباید همچنین درخواستی کند.  در یک روز دیگر ، او مجددا به بخشی از رویا که  همه پولش از کیف بیرون ریخته بود و نیز به اضطراب متعاقب ﺁن درباره ی دستمزد اشاره کرد. به نظر می رسید که خیالپردازی زیر لایه ی این رویا این بود که اگر دستمزد روانکاوش را بدهد ،  روانکاو همه پول او را  میگیرد  و او از گرسنگی خواهد مرد ، و اگر دستمزد روانکاو را ندهد ، او میتواند به بقای خود ادامه دهد و روانکاو هیچ چیزی نخواهد داشت  . خیالپردازی جدید این بود که او میتواند مبلغی پول را در یک زمان دیگر به روانکاو بدهد و میزان این مبلغ بر حسب استطاعت مالی وی خواهد بود . او این خیالپردازی را امیدبخش می دانست و تعبیر روانکاو را پذیرفت که بیان میکرد این خیالپردازی نشان دهنده ی احساس وی مبنی بر این است که میتوان پولی که به روانکاو می رسد و پولی که برای خود او می ماند را تنظیم و متعادل کرد . کمتر از سه ماه بعد ، او بدون اضطراب و با غرور کامل ، پیشنهاد داد که دستمزدی که با وضعیت مالی وی در  ﺁن زمان همخوانی دارد را پرداخت کند.

کوهات بیان کرده است که برخی بیماران نیاز به ژستی دارند که نام ﺁن را ” اجرای مقدماتی “ نامید و بدون ﺁن ، نمیتوان تحلیل را ادامه داد . در عین حال که من اساسا  قبول دارم که برخی بیماران در مرحله مقدماتی  به این حالت نیاز دارند (  در این رابطه ، ایده  ی ” رابطه بر حسب ابژه خویشتنی گذرا “مفید  واقع می شود ) ، اما به نظرم نباید  ﺁن را به عنوان مرحله ای که باید بر ﺁن غلبه کرد تا کار تحلیلی واقعی شروع شود در نظر گرفت ، بلکه باید ﺁن را یکی از عوامل اساسی در کار تحلیلی با  این بیماران ، و در سطح رشد تجربه ی ﺁنها از همدلی دانست .

گاهی اوقات برای برخی بیمار ها این نیاز در نتیجه ی پیشرفت حاصل می شود ، مثل مورد خانم M  . او به روانکاو گفت که تجربه ی پذیرفته شدن هر دو درخواستش ، به ویژه درخواست وی برای یک دیدار فوق برنامه طی تعطیلات ، به او امکان داد تا درباره ی محدودیت های روانکاو فکر  کند. ﺁگاهی از این موضوع که او ( خانم M) در جوی قرار دارد که در ﺁن میتواند درخواست کند و نیز این حقیقت که او فردی قوی تر شده است ،  به او امکان داد تا نه تنها  چیز هایی که درخواست میکند بلکه  چیز هایی که ممکن است دریافت کند یا نکند را مدنظر قرار بدهد. او احساس کرد که  مهم است که با محدودیت های روانکاو کنار بیاید ، و معتقد بود که  شکیبایی روانکاو در این امر به وی کمک کرده بود. او تخمین می زد که شکیبایی روانکاو ، جایی بین پاسخ مثبت دادن به درخواست  یک جلسه فوق برنامه، و  امتناع کامل قرار داشت . خیالپردازی ابتدایی وی این بود که درخواست همه ی جلسات را بکند زیرا روانکاو برای تعطیلات از شهر خارج نشده بود  اما  فکر کرد که احتمالا  روانکاو با این درخواست موافقت نخواهد کرد .

من فکر نمیکنم که  موافقت روانکاو با درخواست  بیمارش را باید به عنوان یک ”اجرا“ یا پارامتر در نظر گرفت . اگرچه ممکن است افراد زیادی ادعا کنند که این کار در واقع یک پارامتر است ، اما به نظر من ، یک توجیه غیر ضروری از سوی روانکاوانی است که درون محدودیت های انتقال متقابل خود، و نظریه های گرانقدر خود درباره ی  انعطاف پذیری قابل درک کار تحلیلی ، گرفتار شده اند . من در عوض پیشنهاد میکنم که ما این به اصطلاح  ”پارامتر“ را به عنوان یکی از جوانب لازم پاسخ دهی بهینه روانکاو به بیمار ، مورد ارزیابی مجدد قرار دهیم[15] . برای پاسخ به این پرسش که چه چیزی برای یک بیمار خاص و در یک لحظه خاص ،  پاسخ دهی بهینه محسوب می شود ، به نظرم لازم است که به طور دقیق ، جنبه خلاق انتقال  ابژه خویشتنی را مد نظر قرار دهیم . ما باید به خاطر بیاوریم که انتقال ابژه خویشتنی عمدتا یک تکرار نیست ،  بلکه در اصل تلاشی برای خلق نوع جدیدی از رابطه   با ابژه ی هسته ای ناکام کننده است . ابژه های خویشتنی خیالی ، رابطه ها با ابژه های خویشتنی خیالی ، و نمونه های ویژه ای از اینها که به عقیده ی من شایسته ی عنوان  “ ابژه های خویشتنی گذرا“  و ”رابطه با ابژه های خویشتنی گذرا “  هستند ، مواردی هستند از تبدیل نقصان های  تروما زای ابژه خویشتنی ( اغلب متعلق به دوران اولیه زندگی) به جنبه های خلاق انتقال ابژه خویشتنی  توسط بیماران شدیدا  آسیب دیده. در عین حال که روانکاو مجبور نیست عمدا نقشی غیر از  نقش والد با اهمیت ایفا کند (”اهمیت در اصلاح هیجان“) ، اما باید توجه داشته باشد که در سطح کنونی ظرفیت رشدی  بیمار برای استفاده از درک شدن همدلانه نیازهای ابژه خویشتنی خود به داشتن رابطه ی انسانی، چه پاسخی برای وی بهینه خواهد بود . این است که درمان می کند.  با این حال، اگر روانکاو میل نداشته باشد یا احساس کند که نمی تواند به تقاضای ابژه خویشتنی کهنه پاسخ دهد ،امتناع وی نباید مایه شرم او  بشود . در واقع او ممکن است احساس کند که امتناع وی ، یک پاسخ بهینه برای رشد ﺁن بیمار است . با این حال من بیان میکنم که در ارائه ی پاسخ به پیشنهاد یک بیمار پسرفته  در مورد نحوه رفتار شدن با وی ، خطر کمتری وجود دارد  تا در امتناع از ﺁن بر اساس این فرضیه ی اثبات نشده  که بیان میکند اگر بیمار به حد بهینه ناکام شود،رشد خواهد کرد .

در عین حال که ناکامی بخش جدایی ناپذیر زندگی ما است ، من تردید دارم که روانکاو در هنگام کار با بیمار  ، بتواند ﺁن را به طور مفیدی  بهینه بداند . این موضوع در مورد کامروایی نیز صدق میکند. همچنین اینها فی نفسه بخشی از فرایند درمانی نیز نیستند . اینها میراث های  اخلاقیات روانکاوی هستند ، یعنی تجاوز اخلاقیات روانکاوی  به درون موقعیت بالینی،  اخلاقیاتی که  بیان می کنند  نیت واقعی  هشیار و ناهشیار  بیمار عبارت است از تخلیه و کامروایی رانه های غریزی. پاسخ دهی  ، که به ندرت بی نقص و کامل است  و تقریبا همیشه به نوعی دارای خطا و  اشتباه است ، میتواند بهینه بوده  و شامل تلاش های مشروع ما در کار تحلیلی باشد .

در مورد بیمارانی که این نوع پاسخ دهی بر روی ﺁنها جواب نمی دهد  ، درمانگر چه میکند ؟ همان طور که بیان کرده ام ، لازم به درک این موضوع است که برخی انواع پاسخ دهی که اساسا درمانبخش هستند ممکن است شامل پاسخ هایی باشند که درمانگر نمی تواند و یا به دلایل ایدئولوژیکی نمی خواهد که برای بیمار فراهم  کند ، برای مثال ، ممکن است روانکاو Y از ارائه ی پاسخ لازم به بیمار X خودداری کند ، چه به این دلیل که وی صرفا به درون-کرداری  پاسخ نمی دهد ،  یا به دلیل اینکه نیاز های بیمار ، موجب مشکلات انتقال متقابلی برای روانکاو می شوند . از این دیدگاه  ، ﺁنچه به عنوان ناکامی بهینه تعریف می شود ، ممکن است گاهی دلیل تراشی روانکاو برای انعطاف ناپذیری  انتقال متقابل  باشد . در عین حال که روانکاو باید خودش باشد ، باید تا درجه ای هم انعطاف پذیر باشد ، چه در غیر این صورت هنگام درمان برخی بیمار ها دچار محدودیت می شود . کوهات   این مفهوم درباره  یک  محیط  عادی و  قابل پیش بینی را به عنوان  ”پاسخ انسانی نرمال“ در نظر گرفت که تحلیل و رشد بیمار را  بهبود می دهد[16].  باید تاکید کنم که این موضوع در افراد مختلف فرق دارد .

نتیجه گیری و جمع بندی

فرضیه من این است  که  اگر پاسخ دهی تحلیلی ما بهینه باشد  ( من بهینه را پاسخ مرتبط و مختص به بیمار در نظر میگیرم ، نه صرفا  یک مساله مربوط به درجه و میزان  که کوهات و سیتز بیان کرده اند)، در ﺁن صورت تلاش های ما باید موجب رشد شوند. رابطه با ابژه های خویشتنی به بلوغ می رسند،  و خویشتن   قوی تر و ﺁزاد تر ، انعطاف پذیرتر و ارتجاعی تر می شود. یک ناکامی بهینه فقط  زمانی میتواند بهینه باشد  که ناکام کردن چیزی ، یک امر بهینه باشد . کشف اینکه چه چیزی میتواند بهینه باشد موضوعی جالب است . دیدگاهی که بیان می کند ناکامی بهینه به تنهایی موجب تولید ساختارهای درونی می شود ، فرضیه ای است  که باید مورد چالش قرار بگیرد . همانطور که نشان داده ام ، ما نمی توانیم فرض کنیم که همه ی فرایند های درونی سازی از طریق ناکامی رخ میدهند .  برای مثال در یک موقعیت به حد کافی خوب ، همانند سازی و جذب رخ می دهد . به همین طریق ، درونی سازی قبلی  والد / روانکاو به عنوان یک ابژه خویشتنی پاسخ دهنده ، به کودک/ بیمار امکان میدهد تا پاسخ دهی غیر همدلانه و  اجتناب ناپذیر والد/روانکاو را در زمان وقوع ﺁن تحمل کند ، و با دردسر کمتری ، محدودیت های ابژه خویشتنی را بپذیرد  . این موضوع به ویژه در مورد بیمارانی صدق میکند که رابطه ی ﺁنها با ابژه های خویشتنی در کودکی ،  تروما زابوده است .

شاید بتوان گفت  که درونی سازی های تبدیلی ای که بدون دخالت ناکامی های انتقالی رخ می دهند ، درونی سازی هایی هستند که در ﺁنها نقصان یا کمبود ( در مقابل عیب و نقص ) حضور غالب داشته است ، چرا که معمولا هم کمبود خویشتن   و هم نقص ﺁن  همراه با هم وجود دارند . این موضوع را باید در موقعیت روانکاوی مورد پژوهش قرار داد .

به عقیده ی من ایده های ناکامی بهینه  و کامروایی بهینه را میتوان به طور مفیدی به وسیله ی مفهوم پاسخ دهی بهینه جایگزین کرد . پاسخ بدهی بهینه یکی از مفاهیم تحلیلی است که مجزا از مفهوم پارامتر و ”تجربه هیجانی اصلاح کننده“ است، چرا که اینها راهکارهایی اساسا غیرتحلیلی هستند، بلکه درمانگر تعمدا آنها را طراحی و شروع می کند. چیزی که   پاسخ دهی بهینه ی روانکاو  را تعیین می کند عبارت است از جایگاه بیمار بر روی سیر رشد رابطه ی خویشتن- ابژه خویشتنی و نیز جایگاه وی بر روی سیر رشد درونی سازی همدلی و قابلیت همدلی . پاسخ دهی بهینه صرفا بخشی از  محیط ( ولف 1976) یا ”چهارچوب“ ( پاینز 1981) نیست. همچنین  صرفا  جلوه ای از اتحاد درمانی یا کاری هم نیست. بلکه شغل و وظیفه  ی روانکاو است . تعبیر و رابطه  ، صرفا اجزای تشکیل دهنده  ی پاسخ دهی بهینه در درمان روانکاوانه هستند .


[1]  کوهات در نامه ای به تاریخ یک سال بعد ( 23 سپتامبر 1972)  مجددا به این موضوع اشاره می کند که ” رفتار ابژه خویشتنی که رانه را منع می کند، در اصل از سوی کودک به عنوان لطمه به نارسیسیسم  تجربه می شود، و در نتیجه ساختار سازی همیشه نتیجه ی فقدان یک ابژه ی خویشتنی پیش ساختاری است، نه فقدان ابژه حقیقی منع کننده ی رانه ها “.

[2] (Stolorow, Brandchaft, & Atwood, 1983).

[3]  استولورو، برندچفت و آت وود (1983) نیز این مساله را برحسب حالت های بینادرونیتی ناهماهنگ بین بیمار و روانکاو  توضیح داده اند.

[4] Bacal, 1979; Brandchaft, 1983; Wolf,1981

[5] (Stolorow, Brandchaft, & Atwood, 1983)

[6]  من در اینجا مقاومت را نوع دیگری از مسدودسازی رابطه می دانم، که از نوع دفاع در برابر رانه ها نیست،  بلکه دفاع در برابر اضطراب تروما دیدگی دوباره است ( ولف 1981).

[7]  در واقع دو نویسنده کمابیش به این مساله پرداخته اند (گیل 1982، لیختنبرگ 1982a ، 1982b).

[8]  من بعد از آماده کردن این فصل، فرصت پیدا کردم تا یک مقاله  ی بالینی جالب نوشته ی چارلز کاوردیل ( 1983) را مطالعه کنم، که این موضوع را مورد بحث ویژه قرار داده است.

[9]  من مدیون دکتر بانی ولفه هستم  که در پاسخ به اولین ارایه ی این مطالب توسط من،  اظهارات زیر  را بیان کرد :  “ به نظرم می رسد که مساله مهم این است که ﺁیا و چگونه  میتوان همدلی روانکاو را به بیمار انتقال داد ، به طوری که بیمار ﺁن را پاسخ دهنده تجربه  کند. گاهی اوقات بیمار میتواند پاسخ دهی  روانکاو را فقط از طریق ژست ها ، لحن صدا یا حالات چهره ، تشخیص دهد ، .. و تلاش های روانکاو برای برقراری ارتباط کلامی ،  به عنوان تلاش های غیر همدل و غیر پاسخ ده به وضعیت بیمار تجربه می شوند … همچنین در اینجا به یاد  مثال جالب دکتر بش می افتم درباره ی والدی که نوزاد را بلند میکند و می گوید “ حالا میریم بالااااااا ”  . در مراحل یا وضعیت های پیشرفته تر  ، بیمار میتواند از پاسخ هایی که عمدتا کلامی تر  هستند استفاده کند ( و ﺁنها را تحمل کند) ، اگرچه این پاسخ دهی کلامی باید در سطح بدوی باشد (  ”تو احساس میکنی که“ ، ” این موضوع ناراحت کننده است“) . در یک سطح پیشرفته تر ، شما میتوانید پاسخ دهی را در تبادل (به ایده ولف (1981) درباره همنوایی  همدلانه ی متقابل مراجعه کنید)   ایده های انتزاعی درباره ی کارکرد روانشناختی ، پیدا کنید .

[10]   ظاهرا فروید نیز همین کار را با ماری بناپارت انجام داد، برتین 1982 

[11]  این گفته را با ایده ولف (1980) درباره سیر رشد روابط با ابژه های خویشتنی مقایسه کنید.

[12]  اوا روزنفیلد گزارش داد که (1966) تحت شرایط  مشابه طی یک جلسه تحلیلی ، ملانی کلاین به وی لیوانی از شراب شیرین داد .

[13]  این موضوع را با ایده  کلاینی درباره دو نیمه سازی ، به عنوان راهی برای  محافظت از پاره ابژه ی  ازلی و خوب در برابر تمایل به حمله و ویران کردن ﺁن ، مقایسه کنید .

[14]  .  وینی کات  ابژه گذرا را به عنوان ” اولین دارایی غیر من “ (1951) توصیف کرد، یعنی چیزی که به عنوان بخشی از دنیا تجربه می شود، و در عین حال به من تعلق دارد، چیزی که در خصوص آن نیاز به طرح این سوال نیست که چه کسی آن را خلق کرده است، من یا مادر؟

[15]   من از دکتر میکاییل بش (1983)  برای اظهارات سودمندی که بعد از خواندن چک نویس این فصل به من ارائه کرد سپاسگزاری می کنم . او پیشنهاد کرد که باید بین ”انتقال نیاز “ و ”انتقال راه حل“ ، یک تمایز ایجاد شود . ” هنگامی که انتقال نیاز، یا یک کمبود  وجود داشته باشد  ، در ﺁن صورت نیاز به رابطه با ابژه خویشتنی گذرا وجود دارد  ، اما هنگامی که بیمار نشان دهد که او در حال حاضر تلاش های نامناسب برای حل مساله را وارد تحلیل میکند ، در ﺁن صورت به عقیده من باید این تلاش ها را از حیث تکوینی و خاستگاهی تعبیر کرد  و موقعیت تحلیلی را با موقعیت گذشته مقایسه کرد ، نه اینکه این موضوع مسلم فرض شود که روانکاو در رابطه اش با بیمار دچار اشتباه شده است . به اصطلاح شما ، پاسخ دهی بهینه از سوی روانکاو ، محدود  به یک موقعیت خاص نیست. ممکن است پاسخ دهی بهینه یک بار شامل کارکرد روانکاو به عنوان ابژه خویشتنی گذرا  باشد ، یکبار شامل کارکرد وی به عنوان تعبیر کننده ی واقعیت  گذشته ی بیمار ، و یک بار هم شامل کارکرد وی به عنوان تعبیر کننده ی موقعیت تحلیلی یا بیرونی باشد . به نظر من این موضوع ، کاملا با جمله ی شما هماهنگ است … جمله ی مبنی بر اینکه “ هیچ چیزی تحت عنوان پارامتر وجود ندارد.

[16]  کوهات این ایده را طی گفتگویی با من در سال 1978 بیان کرد.

خروج از نسخه موبایل